تبليغاتX
یک قطره عشق
یک قطره عشق

دل من وسعتش اندازه یک دریا بود .......پس چرا سهم من از عشق همین یک قطره


قسمتی از دست نوشته‌های مهاتما گاندی

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو يا شیطان‌صفت باشم

  من می توانم تو را دوست داشته يا ازتو متنفر باشم،

  من می‌توانم سکوت کنم، نادان و يا دانا باشم،

  چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است

  و تو هم به یاد داشته باش :

  من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،

  تو را دیگرى باید برایت بسازد و

  تو هم به یاد داشته باش...

 منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است ،

  تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

  لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان

  و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى

و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه

 ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى .

  می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.

  می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،

  چرا که ما هر دو انسانیم.

 اين جهان مملو از انسان‌هاست ،

  پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

  تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حكمی صادر كني و من هم،

  قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

 دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،

  حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،

 دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،

نه حسودى و نه دشمنى و نه حتا رقیبى،

  من قابل ستایشم، و تو هم.

 یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

  به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى

  همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،

 اما همگى جایزالخطا.

نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،

و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است  

جمعه یکم خرداد 1388 توسط هومن |

سخنی از بزرگان(15)

همه دوست دارند به بهشت بروند,اما كسي دوست ندارد بميرد .بهشت رفتن جرأت مردن ميخواهد.


شريف ترين دلها دلي است که انديشه ي آزار کسان درآن نباشد. 

زرتشت

یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 توسط هومن |

هنوزم چشم در راهم...........

چشم در راه

یکشنبه دهم شهریور 1387 توسط هومن |

نامه به دوستان

به نام  حضرت  دوست

 

                                     با خودم عهد بستم

 

 يادم باشد ....

 

                     حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد

 

  خطي ننويسم كه آزار دهد كسي

 

                         نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد

 

                         راهي نروم كه بيراه باشد

 

حال  اگر راه بيراهي  رفتم ، حرف نابجايي زدم ، خط آزار دهنده اي نوشتم ،    دل كسي را لرز اندم ، انسان است و فراموشي . اميد آن است  كه  شما

                                                                               

                                           هم دراین زمینه    کمی مرا فراموش  كنيد .

             

یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 توسط هومن |

سخنی از بزرگان(14)

دستم بوي گل مي داد. مرا به جرم گل چيدن گرفتند و محاكمه كردند هيچ كس با خود فكر نكرد كه شايد من گلي كاشته باشم

چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 توسط هومن |

رضا صادقی(دل من)

دل من حالش خوشه ، اصلا بلد نيست بگيره

ولي خيلي تنگ ميشه ، گاهي ميترسم بميره

دل من حالش خوشه  ، اصلا بلد نيست بگيره

ولي خيلي تنگ ميشه ، گاهي ميترسم بميره

اما بازم به خودش مياد و سوسو مي زنه

باز حياط خلوت  سينم رو جارو مي زنه

مي گمش تا كي مي خواي عاشق بشي و بشكني؟

به روي خودش نمياره ، ميپرسه با مني !!؟

يا كيم  با تو عاشق پيشه سربه هوا

با توي ديوانه در به در بي سر و پا

با تو كه هر چي دارم مي كشم از دست توه

با تو كه هر جا ميرم مسير دربست توه

كي مي خواي دست از سر آبروي من برداري

كي مي خواي عقلي كه دزدي بذاري سرجاش بذاري

كي مي خواي بزرگ بشي سنگين بشيني سر جات

سر به راه بشي و دنيا رو نذاري زير پات

دل من حالش خوشه ، اصلا بلد نيست بگيره

ولي خيلي تنگ ميشه ، گاهي ميترسم بميره

دل من حالش خوشه  ، اصلا بلد نيست بگيره

ولي خيلي تنگ ميشه ، گاهي ميترسم بميره

سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 توسط هومن |

دلواژه ها(3)

سكوت من گوش همه مردم شهر را پر كرده است
پس چرا در اين سياهي حتي زمزمه اي از تو نيست
 
روزي شخصي به وجود خدا شك كرد پس دوستي به او گفت
به كوهي برو واز كوه پرسي: آيا خدايي هست ؟
كوه در جواب گفت: خدايي هست ، خدايي هست ، خدايي هست
 
 
من كجا بروم تا تو را بيابم ؟

شنبه هفتم اردیبهشت 1387 توسط هومن |

سخنی از بزرگان(13)

و خورشید تنها بر کسانی می تابد که سر از خاک بیرون آورده باشند.

لئون تولستوی

دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 توسط هومن |

رضا صادقی (ساده بيا)

ساده بيا دست من و بگيرو           

ساده نگير اين همه سادگي رو

ساده نگير اگه هنوز مي توني

پاي همه سادگيات بموني

ساده بيا دست من و بگيرو           

ساده نگير اين همه سادگي رو

ساده نگير اگه هنوز مي توني

پاي همه سادگيات بموني

 

خسته نشو اگه تموم راه ها

پيش تو و سادگيات بسته شن

طاقت بيار اگه همه آدما

از اينكه پا به پا ت بيان خسته شن

خسته نشو اگه تموم راه ها

پيش تو و سادگيات بسته شن

طاقت بيار اگه همه آدما

از اينكه پا به پا ت بيان خسته شن

 

‎آخر خط جاده هاي خسته

بگو چقدر راه نرفته مونده

پشت دلت وقتي به خون نشسته

چند تا ترانه است كه كسي نخونده

دووم بيار خسته نشو از سفر

تنهاييتم بزار رو دوشت ببر

ترانه باش اون ور آخر خط

يه نقطه ميرسي بيا ته خط

يه نقطه ميرسي بيا ته خط

يه نقطه ميرسي بيا ……

 

ساده بيا دست من و بگيرو           

ساده نگير اين همه سادگي رو

ساده نگير اگه هنوز مي توني

پاي همه سادگيات بموني

دانلود آهنگ ساده بيا

دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 توسط هومن |

دوست داشتن برتر از عشق است!...

shariaty1

shariaty2

جمعه بیست و ششم بهمن 1386 توسط هومن |

سخنی از بزرگان(12)

و "قاف"

حرف آخر عشق است

      آنجا که نام کوچک من

                      آغاز می شود

(قیصر امین پور)

جمعه نوزدهم بهمن 1386 توسط هومن |

رضا صادقی (نقطه سر خط)

زندگی، نقطه سر خط             بی وفایی شده عادت 

تو نوشته بودی دیدار              سه تا نقطه به قیامت

زندگی نقطه سر خط              تلگرافی شده نامه ات

قلبمو مچاله کردی                  لای نقطه چین نامه ات

عزیزم نقطه ته خط                  برو با خیال راحت

به تو تقدیم این ترانه               عوض جواب نامه ات

با ۳۲ حرف دلگیر                     مختصر، مفید و ساده

گفتی که سایه ی عشقت        از سرم خیلی زیاده

زیر دردو خط کشیدی               ضربدر زدی رو اسمم

تا بدونم که به عشقت            تاکه جون دارم طلسمم

عزیزم نقطه ته خط                 برو با خیال راحت

به تو تقدیم این ترانه              عوض جواب نامه ات

روی یک کاغذ بی خط            حرفای خسته به نوبت

توی سرزمین نامه ات           حرف"ت" کرده قیامت

ت مثل تو، مثل تردید            ت مثل آخر طاقت

مثل تنهایی، مثل تب           مثل آخر خیانت

عزیزم نقطه ته خط              برو با خیال راحت

به تو تقدیم این ترانه           عوض جواب نامه ات

دانلود آهنگ نقطه سر خط

جمعه نوزدهم بهمن 1386 توسط هومن |

درد دل با حافظ (2)

چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 توسط هومن |

سخنی از بزرگان(11)

درد انسان متعالی تنهایی و عشق است.

دکتر علی شریعتی

سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 توسط هومن |

درد دل با حافظ (1)

سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 توسط هومن |

سخنی از بزرگان(10)

در دنيا جاي کافي براي همه هست

 پس به جاي اينکه جاي کسي را بگيري  

سعي کن جاي خودت را پيدا کني

چارلي چاپلين

سه شنبه بیستم آذر 1386 توسط هومن |

گوشه ای از نامه چارلی چاپلین هنرمند و نابغه سینما به دخترش

متن زیر گوشه ای از نامه چارلی چاپلین هنرمند و نابغه سینما به دخترش است:چارلي چاپلين
دخترم! اینجا شب است، یک شب نوئل و من از تو بسی دورم، خیلی دور، اما تصویر تو آنجا روی میز هست، تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست، اما تو کجایی؟ آنجا در صحنه پر شکوه تئاتر هنرنمایی می کنی؟ شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه، نقش آن “شهدخت ایرانی” است که اسیر تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان، ستاره باش و بدرخش اما قهقهه تحسین آمیز تماشاگران، عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند، تو را فرصت هشیاری داد نامه پدرت را بخوان. صدای کف زدن های تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد، برو! آنجا برو. اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن: زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد؛ من نیز یکی از اینان بودم، من طعم گرسنگی را چشیده ام من درد بی خانمانی را کشیده ام و از اینها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند، احساس کرده ام. با این همه من زنده ام و از زندگانی پیش از آنکه مرگ فرا رسد نباید حرفی زد.
دخترم در دنیایی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسر فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس، حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و اگر پولی برای خریدن لباس های بچه اش نداشت پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار! گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر ار بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دست کم روزی یک بار با خود بگو:”من هم یکی از آنان هستم” آری
تو هم یک از آنها هستی دخترم نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را نیز می شکند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه پاریس برسان، من آنجا را خوب می شناسم. از قرنها پیش آنجا گهواره کولیان بوده است در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید، اما زیباتر از تو! مغرورتر از تو! اعتراف کن دخترم، همیشه کسی هست که بهتر از تو میرقصد. همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند و این را بدان که در خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران، یک گدای کنار رود سن ناسزا بگوید. همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست، این مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای ان است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم.
من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بندبازانی که بر ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام اما این حقیقت را به تو بگویم دخترم، مردمان روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند.
شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس جهان تو را فریب دهد، آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبایی تو را گول زند و آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و این الماس بر گردن همه می درخشد اما روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یک دل باش، کار تو بس دشوار است این را می دانم. به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند، به خاطر هنر می توان عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و پاکیزه تر بازگشت، اما هیچ چیز هیچ کس دیگر در این دنیا نیست که شایسته آن باشد. برهنگی بیماری عصر ماست. من پیرمردم و شاید حرف خنده آور می زنم اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریان اش را دوست می داری. بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی. می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانه با یکدیگر دارند. با اندیشه های من جنگ کن دخترم. من از کودکان مطیع خوشم نمی آید با این همه پیش از آنکه اشک های من این نامه را تر کند می خواهم یک امید به خود بدهم؛ امشب شب نوئل است، شب معجزه است و امیدوارم معجزه است و امیدوارم معجزه ای رخ بدهد تا تو آنچه را که من به راستی می خواستم بگویم دریافته باشی. دخترم چارلی را، پدرت را فراموش نکن، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم تو نیز تلاش کن که حقیقتاً آدم باشی.

چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 توسط هومن |

سخنی از بزرگان(9)

مي گويند شيشه احساس ندارد...

 اما امروز كه روي شيشه بخار گرفته نوشتم

دوستت دارم...

 آرام آرام گريست...

چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 توسط هومن |

دلواژه ها(2)

خدایا پس از یک ماه تمرین آدمیت

                                        به من مهلت بده

                                                   یازده ماه نقش یک آدم را بازی کنم

 

یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 توسط هومن |

دلواژه ها(1)

دو چیز انسان سازست :

۱. غربت

۲. عشق

پس چه می کشد یک عاشق غریب؟

 

 

سه شنبه دهم مهر 1386 توسط هومن |

سخنی از بزرگان(8)

اگر ميخواهي محال ترين اتفاق زندگيت رخ بدهد

 باور محال بودنش را عوض کن

دوشنبه دوم مهر 1386 توسط هومن |

سخنی از بزرگان(7)

استاد محمد علی بهمنی

مردی که به فکر دیدن مرد دیگری است

گاهی دلش برای خودش تنگ می شود.

چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 توسط هومن |

بازگشت

برگشتم اما حرفهاي اين چند وقتم رو در اين چند بيت خلاصه مي کنم:

اگر چه نزد شما تشنه سخن بودم

کسي که حرف دلش را نگفت من بودم

دلم براي خودم تنگ مي شود آري

هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم

نشد جواب بگيرم سلامهايم را

هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم

چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را

اشاره اي کنم انگار کوه کن بودم

من آن زلال پرستم در آب گند زمان

که فکر صافي آبي چنين لجن بودم

غريب بودم و گشتم غريب تر اما

دلم خوش است که در غربت وطن بودم

*********************

اين چنين نبود آنچه ما مي پنداشتيم

ما ز دنيا توقعي دگر داشتيم

*********************

دلم مي گيرد از زخم زبانها

به ظاهر مهرباني ديدن از نامهربانيها

دليل رفتنم از من نپرسيد

که من بزگشتم و اين بار هستم

*********************

*لازم به ذکر است شعر اول از استاد محمدعلی بهمنی است.

چهارشنبه هفتم شهریور 1386 توسط هومن |

چند نکته

اول ------------    سلام

دوم ------------   ببخشید یه چند وقتی سرم شلوغ بود نتونستم مطلب بزارم

سوم ---------     یه چند وقتی بود مطلبی از خودم نگذاشته بودم به زودی با یه سری مطلب از خودم )دلواژه ها مزاحمتون میشم همونطور که هدفم از ساخت این وبلاگ هم نوشتن مطالب خودم بود ولی گاهی وقتها گاهی حرفها باید در ذهن آدمی ثبت بشه پس لازمه که اون حرفها نقل بشه پس به خاطر همین تصمیم گرفتم بخشی به نام سخنی از بزرگان به وبلاگم اضافه کنم(اگه نظری راجع به این بخش یا کل وبلاگ دارید می خواستم بگید تا هر بتونم وبلاگ بهتری داشته باشم.) 

چهارشنبه دهم مرداد 1386 توسط هومن |

سخنی از بزرگان(6)

بهانه

بی تو

نه بوی خاک نجاتم داد

نه شماره ثانیه ها تسکینم

چرا صدایم کردی چرا؟

سراسیمه و مشتاق

سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی

نشان به آن نشان که

دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت

و عصر

عصر والیوم بود

و فلسفه بود

و ساندویچ دل و جگر.

شادروان حسین پناهی

دوشنبه هجدهم تیر 1386 توسط هومن |

سخنی از بزرگان(5)

بارانم اما.......

                  نمی بوسمت .......

                                            چون سرما می خوری.

   محمد علی بهمنی  

دوشنبه چهارم تیر 1386 توسط هومن |

دلم و بچه ماهی......

گاهی وقتها آنقدر دلم میگیره که یه بچه ماهی نمی تونه توش دووم بیاره و خفه میشه . حالا اگه خودم تا حالا زندم یعنی چه؟

- احساسات من از یه بچه ماهی کمتره...!

- بدون دل هم میشه گاهی چشم نگاهی به زندگی داشت.....

یا.......

چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 توسط هومن |

سخنی از بزرگان(4)

هميشه براي کسي بخند که ميدوني به خاطر تو شاد ميشه... واسه کسي گريه کن که ميدوني وقتي غصه داري و اشک ميريزي برات اشک ميريزه... براي کسي غمگين باش که در غمت شريکه... عاشقه کسي باش که دوستت بداره

چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 توسط هومن |

سخنی ازیزرگان(3)

شیشه نزدیک تر از سنگ ندارد پیشش

هر شکستی که به هر کس برسد از خویش است

یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 توسط هومن |

ناصریا هم رفت....

ای ماجرای شعر و شبهای جنون من

آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب

 

خیلی زود بود برای او که در ۳۷ امین بهار زندگیش را ندیده رفت صبر نکرد لااقل بهار را ببیند و برود . او که با بوی شرجی تا ناصریا و فصل بهار و یمبو صحنه و .... ما را به بندر برد . او از دوستت دارم ها  می خوانند و از تنهایی.او که از علی و فاطمه می خواند . نمیدانم چه شد که هوای حوا به سرش زده بود.

رفت ولی ماندگاری برجای ماند و حسرت ماندگاری بر دلش . اوکه ماندگار را آماده کرده بود تا برای عید به بازار دهد رفت و ماندگارش شد آخرین یادگارش.

الان که ماندگار رو گوش میکنم فکر می کنم یه جورایی یه حسی توشه که بوی رفتن می ده:

·        منو ببخش

·        نمیشه رو تو حساب کرد مثل آفتاب زمستون

·    می خوام که من با تو بمونم 

              تو هیچی از من نمیدونی                                                            

 اگه بگم راز دلم رو           

                    تو هم کنارم نمی مونی

 

·        دلتنگ دلتنگم      بی تاب بی تابم

              بیدار بیدارم          امشب نمی خوابم

 

......

 

نارد ز یادوم

 

اون لحظوانی که با تو بودم

 

آتش عشق

 

تو آتشی زد به تار و پودم

 

سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 توسط هومن |




hooman_ho2@yahoo.com

RSS 2.0

Design By Parstheme